رونیکارونیکا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

رونیکـای خوشگل مامان و بابا

یه روز برفیییییییییییییییییییییی رونیکـــــــــــا و مامان شیــــــــــــــــــوا

سلام دختر قشنگم به قولی که دادم عمل کردم عسلمممممممممم                                5 شنبه 17 بهمن مامانی مریم جونی از روز قبلش اومده بود اینجا؛ بعدش منو شما و مامانی رفتیم بیرون؛ و مامانی از منو شما خوشگل خانوم عکس گرفتن تو برفففففففففففف                                                                       ...
20 بهمن 1392

کارهای جالبی که رونیکا جون انجام میده

سلام دختر قشنگم ؛ رونیکا جونم حالا می خوام یه کم از شیرین کاریات و کارهای جدیدت بگم؛ مثلاً وقتی مامانی جونی بهت می گه اِهه اِهه (سرفه می کنه) شما هم اداشو در میاری می گی اِهه اِهه  و کلی خوشحالی که اداشو در میاری؛ دیگه مثلاً وقتی آهنگایی که دوست داری پخش میشه کلی ذوق می کنی و دستاتو به حالت رقص در میاری و سرتم تکون می دی. عاشقه بـادکنکـــــــــــــی  اما همیچین بادکنکــــو چنگ می زنی و فشار می دی و گازش می گیری که همش می ترسم بترکه و بترسی، آخه ترسو خیلی هستی از صدای بلند خیلی می ترسی. از جارو برقی   و سشوار از اولش هم می ترسیدی ؛ بعضی وقتا بغض می کنی صداشو می شنوی باید کلی توجیهت کنم که این ترس نداره عشقممم...
16 بهمن 1392

برفففففففففففففففف

اولین بار که قشنگ بر ف  رو دیدی 14 بهمن بود؛ منو شما و بابایی رفته بودیم بیرون و داشتیم دور دور می کردیم؛ قبلنا هر  وقت برف اومد یا شما خواب بودی یا فرصت نشد بریم بیرون قشنگ برف و ببینی؛ از پنجره هم نشون می دادم  زیاد متوجه نمی شدی،  اما این دفعه که رفتیم برف و ببینی کاملا تفاوت رو احساس کردی و با خوشحالی  و تعجب درختا و خیابونا رو نگاه می کردی عزیزمممممممممم که روشون برف نشسته بود . بعدش رفتیم دنبال مامانی جونی که همه با هم بریم خونه ما؛ تو ماشین بغل مامانی  کلی خوشحالی کردی عسلممممممممممممممممم الهی مامان جون فدات شمممممممممممممم؛ الانم یه عالمه برف نشسته اما انقدر بیرون سرده که جرات نمی کنم ...
16 بهمن 1392

جشن دندونی رونیکا جون

جمعه 11 بهمن 1392 جشن دندونی رونیکا جونم                                      عشق مامان و بابا امروز غروب جشن دندونیتو گرفتیم عزیزم ؛ خیلی خوش گذشت ؛  شما هم یه عالمه شیطونی کردی ؛ یه عالمه هم بادکنک بازی اینم رونیکا جونم و بادکنکش اینم رونیکا جونم با غذاها و هدیه هاش   اینم رونیکا جونو مامانی مریم جونی اش رونیکا جون و مامان جون و بابا جونش رونیکا بابابزرگ جونی و مامانی مریم جونی اش رونیکا مامانی مریم جونی شو مامان شیوا جونش رونیک...
13 بهمن 1392

مقدمات مهمونی ندونی رونیکا جونم

دختر عزیزم 5شنبه صبح مامانی مریم جونی اومد اینجا آش دندونیتو و الویه مهمونیتو درست کرد؛ بعدشم شما پیش مامانی جونی موندی تا منو بابا جونت بریم خرید واسه تدارک مهمونیت عزیزم خلاصه منو بابایی جون اول رفتیم کلی گشتیم تا هدیه شما رو خریدیم ؛  بعدش رفتیم چاپ تزیینات تم دندونیت گلم؛ در انتها هم منو بابا جون رفتیم کیک جشنتو خریدیم عزیزم و چندتا بادکنک چون می دونم خیلی بادکنک دوست داری عشقم                                               وقتی برگشتیم مامانی جونی حموم هم برده بودتت؛ ما هم خیلی خسته بودیم عزیزم؛ آَش دندنیتو...
13 بهمن 1392

اولین سرماخوردگی رونیــــکا

رونیکا جون دیروز خیلی سرفه می کردی؛ 2 شبه اصلا نمی تونستی بخوابی عزیزن؛ همش بی قراری می کردی و گریه میکردی؛ بابات گفت رونیــــکا جونم سرما خورده ببریمش دکتر؛ غذا هم نمی خوردی عزیزم خلاصه دیروز یعنی 6 بهمن بردیمت دکتر؛ خانوم دکتر گفت ویروس جدیده و سرما خوردی؛؛ کلی هم دارو نوشتت واست عزیزم کلی گریه می کنی و همش هم سرفه می کنی به خاطر سرفه همش از خواب می پری عسلم؛ انشالله زودتر خوب شی؛ مامان شیوا هم سرما خورده؛ منم حالم خوب نیست عسلکم رونیــــــکا و مامان شیوا با هم سرما خوردن ...
7 بهمن 1392